عروسک های نامرئی

حراج کرده ام همه رازهایم را یک جا


898

مثل این که 800 ها آروم تر بگذرند...

خیلی دلم می خواد یه چیزی بنویسم که خودم هم دوسش داشته باشم. اما هر چی می نویسم بد از آب در می یاد. برای این پست... 3بار نوشتم و پاک کردم. مثه این که دیگه مثه سابق با خودم رو راست نیستم...

دلم خواست قالب رو تغییر بدم و موزیک رو عوض کنم... فضا برام تکراری شده بود. دیگه هیچ چیز تازه و جذابی نداشت. حرفی برای گفتن نداشت...

کتاب راز داوینچی... تمومش کردم. خیلی ازش لذت بردم. فصل های اولش رو توی کتابخونه خوندم اما صاحابش کتاب رو گرفت! و بقیه رو از فایل pdf خوندم...

وقتی کتاب "راز داوینچی" به نوشته ی "دن براون" چاپ شد، عکس العمل های متفاوتی در پی داشت. پاپ خوندنش رو به مسیحی ها حرام اعلام کرد. اما فیلمش هم ساخته شد.

طبق نقدهایی که راجع بش خوندم نویسنده به جای این که بگه این فقط یک داستانه به منابعی استناد کرده و اظهار کرده درون مایه ی داستان حقیقته...

در طی داستان به رمز هایی که توی نقاشی های داوینچی وجود داره اشاره شده و با نماد شناسی سر و کار داره و مطالبی رو راجع به مسیح بیان کرده که اگه حقیقی باشه تموم تاریخ مسیحیت رو تغییر می ده و کلیسای کاتولیک رو زیر سوال می بره.

من اطلاعات کافی راجع به تاریخ ندارم و مطلب عنوان شده چه حقیقی باشه چه ساخته و پرداخته ی ذهن فرقی به حالم نمی کنه و فقط به چشم یه رمان هیجان انگیز به کتاب نگاه کردم. دوست ندارم بگم مطلبی که عنوان شده چی بود چون شاید خیلی هاتون بخواین بخونینش!

چیزهایی که طی داستان برام جالب بود نماد شناسی و رمز گشایی ها بود که هر دو از علایق به فراموشی سپرده ی منن. با داوینچی و آثارش هم بیش تر آشنا شدم. جزو آدماییه که جای تفکر بیش تری راجع بش هست. یکی از هِروهای زندگی من استیون هاوکینگ بوده و هست! اما به هنرمند ها هم احترام خاصی قائلم. اینم بگم که داوینچی فقط هنرمند نبوده و انقدر اختراعاتش زیاد بوده که موفق نشده همش رو بسازه!

اینارو گفتم برای دوستانی که راجع به کتاب سوال کرده بودن.

و راجع به ماسونی ها که بزرگترین فرقه ی سری جهان هستند هم چیزهایی فهمیدم.

چقدر اطلاعات عمومیم کمه!!!

همیشه عاشق آدمایی بودم که خارج از حیطه ی تخصص خودشون، در زمینه های دیگه هم اطلاعات خوبی داشتند.

یه استادی دارم که... تقریبا هیچی ازش نمی دونم. در حد اسم و خاطره هایی که سر کلاسش از زبان خودش شنیدم. تا حالا جایی نگفته بودم اما... شاید عاشقش هم باشم... حرف هاش تا ساعت ها مستم می کنه و در مقابلش احساس کوچیکی عظیمی می کنم...

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار

با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از دل ها قرار

مجموع مه روان کنار

تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان می کنی

مارا پریشان می کنی

آخر من از گیشوی تو

خود را بیاویزم به دار

یاران هوار

مردم هوار

از دست این بی بند و بار

از دست این دیوانه بار

از کف بدادم اعتبار

مِی می زنم مِی می زنم

جام پیاپی می زنم...

هی می زنم هی می زنم

بی اختیار

کندوی کامن را بیار

در کام بیمارم گذار

تا جان فزاید کام تو

بر جان این دل خشسته ی بشکسته تار

چند روز پیش که می رفتم کتابخونه، توی راهرو دیدم جلوتر از من داره از پله ها می ره پایین... انقدر این دست و اون دست کردم و لفتش دادم تا رفت داخل سالن. نمی خواستم باهاش چشم تو چشم شم. حتی وقتی بهش سلام می کنم... احساس ناچیزی می کنم... از خودم خجالت می کشم.

این استاد من یکی از پاهاش مصنوعیه و وقتی سر کلاس راه می ره... جیرینگ جیرینگ اون فلزها هم دیوونم می کنه.

استاد من اطلاعات عمومی ش خیلی بالاست... در واقع توی همه ی زمینه ها تا حد خیلی خوبی اطلاعات تخصصی هم داره. همیشه غبطه می خورم به حالش.

توی کتابخونه با یکی که خیلی شبیه خودش بود گپ می زد. دستش رو گرفته بود و لابد داشت بهش راه و چاه رو نشون می داد. بهش دلگرمی می داد که اون یکی گریه می کرد...

به اون یکی حسودیم شد. خیلی. که می تونه باهاش حرف بزنه و از راهنمایی هاش استفاده کنه. حرف هاشو که من قاب طلا می گیرم رو بشنوه...

همیشه دلم می خواست راجع به عرفان ازش کمک بخوام... که بگه از کجا شروع کنم... هیچ وقت نتونستم. هر وقت پایین نمونه کارهام با خودکار سبز نوشته عالی... تا چند روز ذوق کردم.

دلم به این خوشه که امسال هم می تونم سر کلاسش باشم و بهم بگه و یاد بگیرم... بگه و بشنوم. با گوش هام نه... با دلم...

امروز با سیگما کلی بحث فلسفی داشتیم توی کتابخونه. متوجه شدم که وقتی راجع به چیزای انتزاعی حرف می زنم نمی تونم منظورمو خوب برسونم. نمی تونم دقیقا همونی رو بگم که توی ذهنمه... البته شاید تقصیر مخاطبم هم بود و دوست داشت با ذهنیت خودش به حرفهام فکر کنه...

چند روز پیش یه اصطلاحی به کار بردم که خودم هم جا خوردم. داشتم با کسی راجع به نظریه ی تناسخ صحبت می کردم... بهش گفتم به قضیه ی دین و ایمان شک مثبت داشته باش و نه منفی... منظورم این بود که با دید منفی جلو نره و سعی نکن همه چیز رو نفی کنی... سعی کن قضاوت های شخصی رو کنار بذاری و بدون دخالت دادن ذهنیتت به موضوع فکر کنی...

البته استدلال هاش بیش تر بازی با کلمات بود... همه چیز هم براش با موسیقی سنتی گروه مستان با صدای همای شروع شده بود. آلبوم ملاقات با دوزخیان و آهنگ بهشت... آخه توی انجمن داستان بودیم و موضوع مسابقه ای که به تازگی اعلام شده بود "بهشت" بود.

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد آنجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بُوَد

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

این چه جهانیست

این چه بهشتیست

این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست

این چه بهشتیست در ان خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست

آی رفیق این ره انصاف نیست

این جفاست

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست

راستی آن جا هم

راستی آن جا هم هر کس و ناکس خداست؟

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست

بر همه گویند که هشیار باش

بر همه گویند که هشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بُدی یا مسیح

دوزخ ما چشم به راه شماست

راست بگو راست بگو راست

آن جا نیز

راست بگو راست بگو راست

باز همین ماجراست؟

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست

این همه تکرار نکن ای همای

کفر مگو شکوه نکن بر خدا

پای ازین در که نهادی برون

در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان ناکجاست

بهشت همان ناکجاست

وای به حالت همای

وای به حالت

وای به حالت همای

وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جدا

این سر سنگین تو از تن جدا

نه نه نه نه توبه کنم باز

حق با شماست

نه نه نه نه توبه کنم باز

حق با شماست

نه نه نه نه توبه کنم باز

حق با شماست

نه نه نه نه توبه کنم باز...

البته متن هیچ وقت زیبایی موسیقی رو حفظ نمی کنه. منم که اینترنت پر سرعت ندارم براتون بذارمش. اما حیفه لا اقل یه بار بشنویدش...

این اواخر بعد از این که از همه ی انواع موزیک ها دلزده شدم رفتم سراغ موسیقی سنتی... لذت خاصی داره.

راستی این جمله ی "راستی آن جا هم هر کس و ناکس خداست؟" درسته که قبل از وقوع این ماجرا خونده شده اما اشاره ای خوشگل داره به همون کلام آیت ا... مصباح یزدی (!) چند روزه تو کتابخونه با این جمله تفریح می کنیم و شده جوکی که موقع رفع خستگی بهم می گیم!!!!!

راستی... نماز روزه ها قبول!

هر وقت کنسرت همای رو نگاه می کنم... یاد مصطفی می افتم. قیافه اش خیلی شبیه مصطفی ست. و صورتش یادم می یاد که داره گریه می کنه... چند شب این تصویر جلوی چشمام بود، با اینکه ندیده بودمش... من و مصطفی فقط چند روز اختلاف سنی داریم... و دلم براش می سوزه که بی خودی وارد ماجرا شد... ماجرای دیگران!

برای بار اول از کتاب های "مصطفی مستور" رو گرفتم که بخونم... "من دانای کل نیستم"

البته نه اینکه زیادی مشغول مفرحات شده باشم... تراز این بار قلم چی شد 6300 یعنی 200 تا پیشرفت... می رسونم به 8000... آروم آروم... مگه نه؟

می گن ماه رمضونی شیطان رو در بند می کنن و نمی تونه کسی رو گول بزنه و فریب بده. به این معنی که هر کس توی این ماه گناهی رو مرتکب بشه به طور کامل تقصیر خودش بوده و ابلیس توش نقشی نداشته... یه کم دور از ذهنه نه؟

اصلن نمی تونم این مسائل رو درک کنم... حقیقت این نیست. این یه تمثیله... مثه داستان سیب و حوا... همه شون تمثیل هستن. آخه مگه می شه بهشت یه باغی باشه که نهرهایی از زیر درختان همیشه سبزش روان باشه و قصر داشه باشه و رود و از همه مهم تر حوری؟

مگه ما برای مادیات زندگی کردیم که بهشتمون این جوری باشه؟ فکر می کنم... اینا فقط یه تمثیله... حقیقت شیرین تره... اما غیر قابل درک تر...

دلم می خواد مطالعه ام رو ببرم تو حیطه ی ادبیات عرفانی... مشکل این جاست که راهنما ندارم...

زاهدان

زاهدان

من که خراباتی و مستم

به تو چه؟

ساغر و باده بود بر سر دستم

به تو چه؟

تو اگر گوشه ی محراب نشستی

صنمی گفت چرا؟

من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟


من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جان باقی ام

یک شب کنار زاهدان

یک شب کنار ساقی ام


در خرقه پنهان می کنم

می را کتمان می کنم

ترک ایمان می کنم

هی بشکنم ایمان و هی

تجدید ایمان می کنم

هی ترک ایمان می کنم

یک بار استادم یه قسمت از شعری که توی ادبیات 3 بود رو خوند و پرسید منظور شاعر چیه؟ هیچ کس نمی دونست... پرسید: یعنی از دبیرتون هم نپرسیدید اینی که این جا نوشته منظور چیه؟ هیچ کس نمی دونست... وقتی گفت تازه فهمیدیم قضیه چی بوده و چی شده...

اونم یه تمثیل بود. پرسید توی آسمون که درخت نیست، هست؟!

فقط خودش می تونه کمکم کنه... اما... چه طوری؟

فکر می کنم اینم یکی از مسائلی باشه که با مرور زمان حل بشه... باید حوصله به خرج بدم. یه شبه که نمی شه تموم طریقت عارف ها و صوفی ها و درویش ها رو یاد گرفت. می شه؟ ها؟ نمی شه دیگه.

سی و یکم مرداد 1388 |

 
899

پس از سال ها... داستان کوتاه نوشتم.

به نظر خودم بد نشده!

این جاست...

تنها وبلاگ رسمی من!!!

رسمـــــــــــــی می شویــــــــــــــــــم...

در ضمن

این قضیه دو شرطی نیست

از این وبلاگ به اون یکی راه داره

اما

از اون جا به این جا هرگز!

این جا قرار نیست لو بره... هنوز به خلوت نیاز دارم...

این روزا فقط درس و کتابخونه...

صبح تا عصر...

زندگی کتابخونه ای جالب انگیز ناک بوده!

دارم راز داوینچی رو می خونم

محشره...

محشر!

از دستش نده

بیست و هشتم مرداد 1388 |

 
900

به احترام 100 پست مکافات... 5 ثانیه سکــــــــــــــوت...


یه روز سخت می گذره

و وقتی حتی نمی تونی روی پاهات وایسی

و درد از تموم شونه هات بلند شده

می رسی خونه

و قابلمه ی خالی روی اجاق گاز می خوره توی ذوقت...

آخه نهار نخوردی

شکم خالی ِ خالی...

گلو خشک ِ خشک...

و چه می کنه این فیفول* با معده ی خالی...

و احضاریه ی دادگاه روی اُپن...

لعنتی

روی تخت ولو می شی

بدون اینکه لباساتو عوض کنی...

خونه تاریک ِ تاریک...

خونه خلوت ِ خلوت...

خونه ساکت ِ ساکت...

عروسک مرد عنکبوتی که هم خون کوچیکه از سقف اتاق مشترک آویزوون کرده...

واسه خودش می چرخه...

یواش یواش...

و سایه اش روی دیوار

اول نیم رخ یه آدمه...

کمی که می چرخه...

صورت یه گرگ...

و هر چی بیش تر می چرخه...

دهن گرگه بیش تر باز می شه...

لعنتی...

لعنتی...

* فیفول=مکمل آهن

* بابا صبح می گفت یه وصیت می کنم آویزه ی گوشت کن...هچی کرد که... من برادر ندارم... وقتی مُردم اسم عمو نمی برین... ته دلم گفتم... من از اولش هم عمو نداشتم... لعنتیا... بیش ترین و بزرگترین مشکلات زندگیم مربوط می شه به همین لعنتیا...

* باید به چند تا باشگاه بدنسازی سر بزنم... زور بازو می خوام...

* یعنی هم خون بزرگهبا این فجایع اخیر می تونه ترم تابستونیش رو پاس کنه؟ خدا کنه... خدا کنه...

* این اواخر که نسبت به قانون بی اعتماد شدیم... خدا به خیر بگذرونه... خدا به خیر بگذرونه... خدا کنه شاهد ها جا نزنن... خدا کنه انسانیت داشته باشن... که بگن چی شد... که مقصر کی بود...

* عُق...

* داغونم رفیق...


نوزدهم مرداد 1388 |

 
901

هر چی بزرگ تر می شم...

آدم های دور و برم رو بیش تر می شناسم...

و این که امروز...

یه خانواده به لیست سیاه اضافه شد...

که هر جا دیدمشون تف کنم تو صورتشون...

زنیکه ی هرزه...

مرتیکه ی بی ناموس...

و بچه های الاغشون...

بابا می گه تو کاریت نباشه

مگه می شه؟

مگه می تونم؟

ضروری شد... که زور بازومو زیاد کنم...

که اگه یه موقع لازم شد...

که اگه یه موقع لازم شد...

لازم بشه تیکه تیکه شون می کنم...

با 7 جدشون...

بی آبرو ها...

#تو روحت....#



نوزدهم مرداد 1388 |

 
902

فرق خوشی و ناراحتی توی اینه که... 24 ساعت خوشی می تونه فقط با یه جمله... فقط با یه کلمه... تبدیل بشه به ناراحتی...

و عکس این موضوع هیچ وقت صادق نیست

 

* از اون جایی که حرف حساب جواب نداره... بهم گفت تو حرف نزن... نزدم... حرف هامو، گله هامو، داد و هوارمو... بغضمو... قورت دادم.

* بعضی عروسی ها... هر چقدر هم بی کلاس باشه... می چسبه... اما بعضی هاشون... با تموم امکانات... لایتچسبک هستن!

* همیشه وقتی آدم رو تنها می ذاری که بیش تر از همیشه باید باشی...

* توی رودخونه ی قلبت.... قایق من رفتنی بود / من از اول می دونستم... قایم شکستنی بود

* تصمیم های جدی و جدید گرفتم... اگه عملی شه... وای اگه عملی شه...

* گفت سایه اتو خوب نزدی... بده برات خط چشم بکشم... بهش گفتم من با آرایش کردن فقط دارم تفریح می کنم... نه واسه این که عروسیه و بخوام خودمو نشون بدم... دیگه چیزی نگفت...



 

هجدهم مرداد 1388 |

 
903

چندین سال پیش... همچین شبی... یه خواب خوب... یه رویا... دوست داشتنی بود، دوست داشتنی بود...


* حس خیلی خوبی دارم... روز خیلی خوبیه... آره خیلی خوبه...

پانزدهم مرداد 1388 |

 
904

حــــــــــــــــــــــــــذف شــــــــــــــــــــــــــد...

چهاردهم مرداد 1388 |

 
905

نتایج کنکور سراسری اومد... بیش تر از دوستام براشون نگران بودم...

می پرسم: چند آوردی؟ می گه... بی خیال! دارم می رم قلم چی ثبت نام کنم، امسال رو هم با شماها کنکور بدم...

می پرسم: مگه چند شدی؟ زیر 2000 نیستی؟ خوب زیر 5000؟ زیر 10000 که می شی؟ ای بابا... بالای 2000 که نمی شی اینو دیگه مطمئنم...

نگاهش سرده...

بگو دیگه مُردم!

به جاش می گه... حتی به خاله ام هم نگفتم...

اعصابم به هم ریخته... کنکور شده سد آرزوها...

یکی دیگه که انتظار لا اقل 3 رقمی داشتم ازش شده 2200 ... خیلی براش متاسف شدم... خیلی...

بین پسرا 200 و 300 و 600 هم هست... همونایی که توی قلم چی ترازشون می شد 7200 – 7800

بین دخترای تجربی 21 کشوری هم هست... (10 منطقه 2)

جای امیدواری هم هست...

اما برای اونایی که تراز 7 هزار به بالا می آوردن... نه 6200 من!

شنیدی می گن 13 نحسه؟

می خوام سال آینده رتبه 13 ریاضی باشم... همین نحس... گاهی باید منت نحس بودن رو هم بکشی! :D

13... برای... رشته ی نمی دونم چی دانشگاه نمی دونم چی...

شاید... هوا و فضای امیرکبیر!

حتی اگه هیچ کسی نباشه تشویقم کنه، امیدوارم کنه، تنهای تنها هم که باشم... نباید ببازم...

به دوستام نگاه می کنم... سرسخت ترین رقیبام همینان... رقابت سالم شنیدی؟

خدا... 6200 تا خودم آوردم... 1000 تای دیگه بهم بده...

7200

بعد 600 تای دیگه هم خودم... به کمکت... می ذارم روش...

می شه 7800

تا حالا تراز 8000 ندیدم والا 8000 می خواستم ازت... بخترین هارو می خوام

مغزم داره سوت می کشه...

به خدا... نگاه سرد تو... منو بیش تر از خودت اذیت می کنه... یاس تو پس از یه سال تلاش... یاس تو بعد یک سال سگ دو... یاس تو بعد 1سال خیال بافی... منو اذیت می کنه...

دلم نمی خواد برسم جای تو...

بابا بهتون نه می شه تبریک گفت نه تسلیت! تکلیف چیه این وسط؟!

ای خدا جمعه آزمون قلم چیه... هنوز زبان و عربی و شیمی 2،3 و فیزیک 2 نخوندم...

سرخوش...

به شدت تفریحم گرفته این روزا...

استخر... کوه... بیابون... باغ... مهمونی!!!

عبرت بگیر...

می خونی؟ آره...

قسم بخور! جان ِ ... جان ِ سکوت...

* کم می یام نت...

* مژگان شده 1400، هوا فضای امیرکبیر می خواست... باز تبریک گفتم بهش

* هر روز... یا 8 تا 1.30... یا 3 تا 7.15 می رم کتابخونه... باید باید باید باید باید...

* 1000 تای دیگه... باید باید باید باید باید باید باید...

* قلم چی هر چی هم که باشه... نتایجش قابل قبول تره... همونی که رتبه اشو به خاله اش هم نگفت، پارسال جای دیگه آزمون می رفت اما حالا... می خواد بیاد قلم چی!

* آقا من مبلغ نیستما! همین قلم چی... مدیر زنجانش... بهش یه دکتر می گن صدتا دکتر از دهنشون می ریزه... سر همایش اول تابستون دیدیم سخن رانیش رو... فیض بردیم شدید! فکر کنم مشروحش رو قبلا گفتم... که فیلممون گرفته بود...

خلاصش این که نه حرف دیگرون به کارت می یاد نه پشتیبان نه مدیریت نه کلاس...

خودت! درس رو می خونم می رم آزمونم رو می دم کارنامه ی کشوری هر چی شد با اون قضاوت می کنم... نه تحسین پشتیبان نه تحقیر مدیریت هیچ چیـــــــــــــــز نمی خوام

* اونی که 21 کشوری آورده... کلاس زبان هم کلاسی بودیم... امیدوارتر شدم! :D

* دیروز 2 تا دختر توی کتابخونه با هم صحبت می کردن... با ولوم بالا، یکیش می گفت: تیزهوشان به چه دردت می خوره؟ ها؟ فکر کن دبیرستان نمره هات همش 20 20 20 20... اینو جایی نمی نویسن که، اما کنکور مثه مهره توی پیشونیت... تیزهوشان همش حرفه... بچه هاش همچین خودشونو می گیرن! و و و ...!

حرفش چند تا ایراد داشت که همه شو توی یه پوزخند براش خلاصه کردم

1. کی توی تیزهوشان اونم توی دبیرستانش 20 20 20 20 گرفته؟! تونست پیش من جایزه داره

2. کنکور... مهر باشه توی پیشونیت... مگه تیزهوشانیا کنکور رو بد می دن؟! رتبه های برتر که هم اش فرزانگان و شهید بهشتیه! یکی دو تا هم شاید مدارس دیگه باشه...

3. بچه های تیزهوشان خودشونو می گیرن؟! هااااااااان؟! کی؟! کجا؟! والا مایی که هر صبح سوار اتوبوس می شدیم این بچه های پروین تحویلمون نمی گرفتن! البته صد سال سیاه تحویل نگیرن خیالی نی... اما غرور... نه نه غیر ممکنه!

4. می شه به جای حرف زدن درستو بخونی؟! لطفن! من رفتم بیرون نهارمو خوردم برگشتم این 2تا توی همون فیگور هنوز بحثشون تیزهوشان بود

* کارت شناسایی مو نگاه می کنم... تاریخ اعتبار 30/6/88... دیگه تموم شد سمپادی بودنمون... سال پیش رو هم مهمونیم فقط... دلم برات تنگ می شه... عشق من، سمپاد! بعد این که پیش هم تموم شد یه پست اساسی برای سمپاد و همه ی اونایی که می خوان منحل شه...

* رفته بودم قلم چی به زور کتاب تابستون رو بهم غالب کرد... لعنتی! به درد عمه ت می خوره این کتاب...

تازه از منشی پرسیدم رتبه های قلم چی اومده؟ می گه آره... می پرسم چطور بود؟ خوب بود؟ بیش ترشون دوستام هستن نگرانم... می گه مگه می شه بد باشه؟!

جناب منشی بابت این پاسخ مختصر مفید متشکرم!!!! اول گوش بده طرف چی پرسید بعد فکر کن منظورش چی بود سپس پاسخت رو اظهار بفرما...

* می بخشی ولی کامنت دونی فعلا بسته است... اگه حرف توی گلوتون گیر کرد off بذارین

* دوست عزیز... "من"... چیزی ندارم بهت بگم! ولی... هنوز ته خط نیست، باید بلند شی... هنور خیلی کارها برای انجام دادن هست...

* برای 13 ...

چهاردهم مرداد 1388 |

 
906

سهیل هم که باشی... ستاره ی سهیل نیستی... نمی خوام برگرده اون روزا

که اعصابم بهم بریزه... که تمرکز نداشته باشم... که زجر بکشی...

دیشب منتظر کس دیگه ای بودم، چراغ آی دیت روشن شد....

دلم می خواست بعد گذشت این مدت طولانی، ببینم هنوز... هنوز...

salam

salam

ساکت شدی... می دونستم داری به چی فکر می کنی... که چرا pm دادم. دوباره ته دلت آشوب شد... دوباره برگشتی به دو سه سال قبل... برات خوب نبود زیاد توی این حالت بمونی!

khoubi?

are, daram miram, sharmande, kari nadari?

na, shab khosh

تیرم به هدف نخورد، رفتی... می خواستم حرف گذشته هارو بزنم. می خواستم ببینم هنوزم کارت به بیمارستان می کشه یا نه؟ یادته اون باری که اورژانس خبر کردیم برات؟

خواستم بپرسم هنوز سرگیجه می گیری؟ هنوز تموم تنت می لرزه؟ هنوز آب قند می خوای برات بیارم؟ هنوز یخ ِ یخ می کنی؟ هنوز گله مندی...؟

mary jooon rafti?

مری مُرد...!

hastam

ok, yedafe dc shodam

بودی... نمی تونستی بری! می فهممت... من هم جای تو بودم نمی ذاشتم برم. بعد این همه مدت که می تونستی زیر زبون منو بکشی... که یه بار درست و حسابی حالمو بپرسی... نه مثل احوال پرسی هایی که حضورا داریم... که از موش و گربه بازی هم بدتر شده کارمون... که خیلی سعی می کنیم موقع سلام با کسی دست ندیم که مجبور شیم با هم دست بدیم و چشممون توی چشم هم بیفته

dars mikhoooni?

na, az sobh hesaban dastam bood ama chizi nakhoundam

man ke emroooz range ketabo nadidam

khoube! baraye salamti lazeme

حرف درس بود... درس درس درس... اون اوایل خودت هم می گفتی... که از درس گفتن بهونه ست... مارو چه به درس؟

توی مساله ی درس تو هم وضعیت منو داشتی، که 14 ساعت برنامه ریزی می کنی و 3 ساعت مفید از توش در می یاد!

وقتی چیزی از درس برای گفتن نموند... دوباره... سکوت

hasT? kam miay net?

to chi

aslan miay

na

شاید دلت نمی خواست صحبت کنیم... اما نه! نمی دونستی از کجا شروع کنی... ساکت شده بودی و لابد چشماتو دوخته بودی به مونیتور

گفتی تصمیم گرفتی خر بشی... همون دیگه، مثل خر درس بخونی...

nisti

hastim, shoma nemibini

aha didam, tooo meidane diiidam naboodi

eynak tah estekani lazem dari! akhe jelo rout boodam...

پرسیدی طعنه می زنی؟! گفتم نه... اما داشتم طعنه می زدم! تقصیر خودت بود... که بحثو شروع کردی... که دیگه تموم نمی شه... که باز باید بگذره این زمان لعنتی... که مشکل من و تو هیچ وقت و هیچ جور حل نمی شه

3 roooz pish dashtam namehamooono mikhooondam

man az in kara ziad mikonam

ma hamishe dava mikardiiim, che rooozayi boood

gozasht, tamoum shod, fekresho nakon

gozashte, tamoum shode

nemikonam, midooonam

faghat... ye mazerat khahi bedehkaram, jobran nemikone ama lazeme

be man? babate?

hame chi

نه دلم نمی خواست معذرت خواهی کنم... فرمالیته بود! که یادت بندازم تقصیر تو بود. تو همه ی این قصه هارو باعث شدی... که هر کی می شنوه باور نمی کنه... خواستم همه چیز یادت بیاد... که چه طور شد این طوری شد

ma bishtar, kheili bad kardam!!! je suit vraiment desole!

هِی تو هنوز فرانسوی رو ول نکردی؟!

توی یکی از نامه ها کلی فرانسوی نوشته بودی، تهش فارسی نوشته بودی مهم نیست به چه زبونی، فقط مهم اینه که حرفمو بهت بگم...

هیچ وقت هیچ اقدامی برای ترجمه اش نکردم... حتی این جمله، اگه از بدیهیجات هم باشه... دوست ندارم معنیشو بدونم. همیشه بهت می گفتم نمی خوام بشنوم... همیشه می گفتی... خیلی وقته دیگه نمی گی، به این بهونه که من دوست ندارم!

باشه، بهونه بساز... ببینیم به کجا می رسه... ته این قصه ی نانوشته چی می شه؟ دوست داری رمانی که نوشت چه طور تموم شه؟

vel nakarD in faransavio? midouni ke nmeifahmam!

y chiz begam

begoo

bazi vaghta mitarsam in forsataro az dast bedam

akhe ma faghat 1 sal bahamim, badesh malooom nis

ba ham? ma alan ba hamim?

با هم بودن...! خنده... شاید بشه گفت تو با جی جی یه مدت با هم بودین... اما من و تو... نه هیچ وقت! نمی تونم قبول کنم. روزگاری بود که سنگ صبورت جی جی بود... دلت که می گرفت 2 تا شونه داشتی واسه اشکات، دو تا دست بود که یخ ِ دستاتو باز کنه... گونه هاتو تمییز کنه... و شاید، بغلت کنه و ببوستت و مرهم دردت باشه

اما من چی؟ من همیشه تنها بودم... می دیدی...

من و تو چی؟ حتی تو روی همدیگه هم حرف نزدیم... حرف رو بردیم لای کاغذ پاره ها... یادته شمارش معکوس گذاشته بودی واسه تموم شدن برگه های دفترچه ی زردت؟ من خوب یادمه...

حتی خوب یادمه جی جی چقدر واسه نزدیک کردن ما زحمت کشید... و توی این ماجرا، همه ی انگشت ها به طرف یه نفر بود... "من"... آره همه ی تقصیرا گردن من... آره... فقط دلم می خواست هرچی زودتر تموم بشه... دیگه حرفش نباشه... اما نذاشتن... نخواستن... و پشت این نذاشتن ها و نخواستن ها تو بودی... من از واسطه خوشم نمی یاد... چند بار جلو راهتو گرفتم پرسیدم حرفت چیه؟ بهم بگو... واسطه بازی رو کنار بذار... هر بار گفتی هیچی... هیچی...

از این اداهای ننر گونه ی دخترونه متنفرم... می دونستی... می دونستی...

be nazaret in baham booodan be dard mikhore?

hamino porsidam, be nazaret ma alan ba hamim?

na

حالا همه ی ترس ها ریخته شده بود و می تونستی حرفت رو بزنی... وقتی آب از سر بگذره... یه وجب و چند وجب نداره که رفیق!

che ajab, ye bar be tafahom residim

tane bezan, hagh dari, rahat bash

khob toham mitoooni bezani

na, man inotri rahat taram

ملاحظه ی تورو می کردم... که بگی و خالی شی... که تموم شه... که می دونم تموم نشده و... نمی شه!

اگه من هم طعنه می زدم که فشارت پایین می افتاد و دوباره رعشه تموم تنت رو می گرفت...

هیچ وقت و هیچ وقت... این بالا و پایین شدن فشارت رو نفهمیدم. حتی جی جی رو هم هیچ وقت نفهمیدم. حتی روزی که جلوی چشمای من افتاد زمین، دستم نمی یومد که بلندش کنم... یه گوشه وایسادم و تماشا کردم... روزایی که تو هم حالت بد می شد فقط تماشا می کردم... نمی فهمی... برام هضم نمی شد. اعتمادمو به چشمام از دست می دادم...

هربار اونی که اورژانس خبر می کرد، اونی که بلندت می کرد، اونی که لباس گرم تنت می کرد، اونی که آب قند به خوردت می داد... یکی دیگه بود! همیشه فقط نگاه کردم... فقط... و هیچ وقت هم باور نکردم...

از اون گذشته... حرف و عمل متناقض جی جی تموم اعتماد منو از بین می برد. اواخر دیگه دوست نداشتم باهاش هم صحبت شم... خودشو می کشید بالا و طرف مقابلشو با مخ می کوبید زمین... نه توی ظاهر، توی باطن...

هیچ وقت به روش نیاوردم... یعنی هیچ وقت به روی کسی نمی یارم... اینو خودت از همه بهتر می دونی...

حق داری... من خیلی عوض شدم. اون آدم خشک و سرد که تو دوسش داشتی تموم شده... و باور هم نکردی که خودت توی تغییرش موثر بودی.

تو اونی رو دوست داشتی که چه خوشحال بود چه ناراحت، قیافه اش تغییری نمی کرد. بهش می گفتن مرموز...

تموم خصوصیاتی که فکر می کردم تو دوسش داشته باشی رو از بین بردم... یه آدم جدید شدم... که دوست ترش می داشتم. قبولش نداشتی، اوایل اذیت شدم، اما بعد... فهمیدم بزرگترین شانس رو آوردم...

حالا از ته دلم می خندم... با صدای بلند هم می خندم تا اونایی که ناراحت می شن بشنون... می خندم تا تموم آدما رشک خنده مو به دل بکشن...

vel kon plz! doos nadaram bargardim be oun doran

ok, manzooret kolle ooon dorane?

na, doos nadaram dobare aziat shi, mese oun rooza

hala ke tamoum shode bezar tamoum she

me bayad beram, fehlan

ok

shab khosh

vali mikhastam yechizi begam, ishaalllabadan, bye

begoo mishnavam, ba'd miram

همون کار منفور همیشگی... به عمد این حرف رو زدی...

N بار بهت گفتم یا حرفی رو نزن... یا زدی تا تهش بگو! همیشه گفتی... نصفه! همیشه حرص خوردم...

از این که منت بقیه حرفت رو بکشم خوشت می یومد لابد؟ آره؟ اما اون تموم شده بود... من متد جدیدی رو شروع کرده بودم.

na

khoda hafez

بعد این که off شدم... فکر کردم که... چرا تا حالا به اسم آی دیت دقت نکرده بودم؟ چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟! لعنتی...

رمانی طولانی نوشتی... 6 ، 7 سال...

آخر این قصه کجاست؟ تو می دونی؟!


* من...

* سهیل هم که باشی...

* از وقتی اون آی دی مشهور رو بستم... از جی جی خبر ندارم... تو داری... می دونم هنوز رفیقته...

* بذار همین جا به اون 2 تا دوست دیگه مون بگم... که ته نامردی ان... که فقط نگاه کردن... و شاید هم خندیدن... که دریغ از یه حرف... سر سوزن کمک...

* تموم اون کاغذ پاره ها... لای یه فایل سبز توی کمدمه... هنوز!

* به وحید گفتم نمی خوام اذیت شه... خندید! گفت خیلی لوسین... من؟! من نه، اما تو هستی... با من متفق القول بود که تو یه چیزیت شده...!

* نگفتم... از بی خودی قهر کردنات، بی خودی دلخور شدنات... وقتی روح منم خبر نداشت... معرفت نداشتی که تو... دوستی چه می دونستی چیه؟ یادته یه بار ازم خواستی یه هفته حرف نزنیم؟ آخه یعنی چی؟؟!! حتی سلام! زیر بار نرفتم... توضیح ندادی...

* هنوز همه ی انگشت ها به طرف منه... هیچ وقت هیچ کس خودشو نذاشت جای من... تو که روحیات منو می دونستی لعنتی... این قصه یه متهم داره... که منم... آره بذار همه بفهمن همه تقصیرا واسه منه... اونور دنیا هم دست یه عاشق کج و کوری سوزن بره باز تقصیر منه... آره؟

* علی شاید بفهمی راجع به کی حرف می زنم... نری بگیا! آدرس این جا رو نداره ها!!!

یازدهم مرداد 1388 |

 
907

واکسن هپاتیت نبود که!

ساپانا بود...

آن هم... به جای تزریق توی بازوی چپ

درست زد توی قلب سفید و مغز در حال انفجارم...

که تلو تلو بخورم...

تلو تلو بخورم...

تلو تلو بخورم...

تلو تلو بخورم...

تلو تلو بخورم...

خانومه هی صدایم کند

هی بپرسد

سرش را کج کند و توی صورتم دقیق شود

"اتوبوسه کجا بود؟"

به خود که بیایم و انتهای پیچ را نگاه کنم

اتوبوس گم می شود...

"شهریار"

خیلی فکر کردم و یادم آمد...!

واکسن نبود که...

ساپانا بود که ریختند توی سرم

ساپانای سرتق من!

حتی با 4 ساعت خواب بعد از ظهر هم راضی نمی شود انگار...



* گفتم بازومو بیش تر از 45 درجه بالا ببرم دردش شدید می شه... پرسید دقیقا 45 درجه؟! یادم نبود که لم حرف زدن منو نمی دونه...!

* چه 115 ساعت بخوابی و کلی تفریح کنی و مهمونی و خیابون گردی و این چیزا... چه 7 صبح بیدار شی بری کتابخونه تا عصر... آقا جان ساعت مطالعه ی من از روزی 4 ساعت بالاتر نمی ره که نمی ره... چیکار کنم؟ دعواهاشم به جون می خرم...

* یادم رفت واسه چی می خواستم آپ کنم...

* کاش یه خورده... فقط یه خورده بیش تر خدا پر رنگ تر بود... ها؟!

* زندگیمون شده آرزوهامون... رویاهامون... تخیلاتمون... تف به زندگی! خیلی هم محترمانه...

* به من چه عروسی کدوم ننه قمریه؟؟!! کم مشغله داریم؟ جهیزیه و لباس نو و آرایشگاه و این لوس بازی های بی مورد... من که نیستم! حالا هی بیاد بگه فلانی عروسی من لباس فلان پوشید آرایشگاه نرفت نمی دونم فلان غلطو نکرد فلان طور شد... حوصله شو ندارم، همین.

* ای بابا... یادم نیومد! توی یه پست جدا می یام و می گم...

بعدها نوشت:

* یادم افتاد!

از اون خانومه که واکسن می زد پرسیدم: 10 سال بعد که باید واکسن هپاتیت رو تجدید کنیم، باز باید 3 مرحله ای واکسن بزنیم یا با یه دونه مشکل حله؟

گفت: 10 سال بعد اول باید یه آزمایش بدین ببینین لازمه یا نه...

هول برم داشت! نکنه موش آزمایشگاهی شدیم واکسنه هنوز امتحان خودشو پس نداده می خوان عوارضشو بعد 10 سال روی ما مشاهده کنن؟!!! از اینا هیچی بعید نیست... خدایا خودت به خیر بگذرون!


نهم مرداد 1388 |

 
908

سلام... خداحافظ!

چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید... تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار.

***

نازی از همان اول ها نازی نبود... بعد ها نازی شد. پرسیدم: از این که بهت بگم نازی ناراحت می شی؟ و جوابش همانی بود که باید: نه!

***

همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه...

***

"سلام خداحافظ" مرحوم حسین پناهی اتفاقی رسید دستم... از سهیل گرفتم. ( سهیل هم که باشی ستاره سهیل نیستی...)

***

خود هستی بودم / روشن و مرموز و دوام / من ِ عفریته مرا افسون کرد / مرا از هستی خود بیرون کرد / راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود / خود فراموشی بود / چرخ و چرخیدن خود باهستی / حذر از دیدن خود در هستی / حلقه افتاد پس از طرح سوال / ابدی شد قصه ی هجر و وصال / عالمی ماند و آیا و محال... / بی کرانه ست دریا / کوچیکه قایق من / های و های تو کجایی نازی / عشق بی عاشق من...

***

نازی و رضا با هم برای من شروع شد. و اینکه نازی همان رضا شد و رضا همان نازی...

نه این که من حسین پناهی باشم، نه. اما رضا می توانست نازی باشد. که من بگویم. او جواب دهد آن چه که باید بشنوم...

***

تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند؟ / جیرجیرک آواز می خوند...

تشنه اته آب می خوای؟ / کاشکی که تشنه ام بود...

گشنه اته؟ نون می خوای؟ / کاش که گشنه ام بود...

دندونت درد می کنه؟ / سردمه...

خوب برو زیر لحاف.../ صد لحاف هم کممه

آتیشو الو کنم؟ / می دونی چیه نازی... تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه و اونوقتش توی سرم کولر روشن کردن.

پاتو چرا بستی به تخت؟ / پامو؟ پامو بستم که اگه یه وقت زمین سقوط کنه طوریم نشه

کی کی گفته زمین می خواد سقوط کنه؟ / قانون دافعه گفت...

***

نازی هنوز خودش را کشف نکرده... خیلی چیزها راجع به خود نمی داند... و ذهنش به قدری درهم است که نمی شود خواندش! بیش تر اوقات راجع به این که بغل دستی ام به چه فکر می کند فکر می کنم... و تقریبا برای همه ی کسانی که می شناسمشان درست فکر می کنم! گاهی جمله ای که آن شخص به زبان خواهد آورد را قبل از ادایش می خوانم...

7 سال پیش با زن عمو سر عکس العمل مامان شرط بستیم... بردم.

اما نازی را... هیچ جوره نمی شود خواند ذهنش را... اصلا نمی فهمم چه می گذرد توی سرش... و می خواند فکرم را! انگار وارونه شده باشد قانونی...

***

کجاها رفته بودی؟ / هیچ کجا... رو شعاع هستی براخودم می گشتم... همه چی برا من ممکن بود...

***

نازی برای ذخیره ی مخاطب موبایل هم مناسب بود... که کنجکاوی کسی را تحریک نکند و راحت تر از عادی از روی اس ام اس ها بگذرد و فقط به خواندن جوک ها اکتفا کند...

***

بی خیال تاریخ، بی خیال انسان، بی خیال تشنه ها و دریا، بی خیال گشنه ها و صحرا، خیلی خوبه به خدا! نوکر و کلفت می گیریم، تو برا خودت 17 تا چکمه بخر، همه لباسامو یکجا می دم به کلفت ها، شام که خواستی بخوری دستمال بزن به گردنت، در و دیوار رو پر از تابلو کنیم، تابلوی رود و درخت، تابلوی فرشته های تپلی، هر وقت دیدم خسته ای برات موزیک باخ می ذارم، درشکه سوار می شیم، من می گردم دنبال چترم، توام صدا بزن...

***

گاهی وقتی با یک جمله اش تمام فلسفه را له می کند خوشم می آید از بودنش... گفتنش... که با این حرف ها عصیانگری مرا بهتر خواهد فهمید.

***

باز بارون خیال آسیاب ذهنتو چرونده؟ / باز فیلسوف و سوال / باز عارف و سوال / باز هستی و زوال / باز آمال و محال / باز شاعر و نهال / باز کودک و خیال / کجاها رفته بودی؟ میخونه یا معبد؟ / رنج ما قوی تر از مشروبه / میخونه افسونه... / پس چرا چشات شبیه چشمای شیطونه؟ / من نمی بخشمت اگه جای پات بی جای پام جایی حک بشه...

***

نازی مرا خوب می فهمد...

***

ما چا می بینیم؟ ما چرا می فهمیم؟ ما پرا می پرسیم؟

نازی، نازی تو می شناسی. من خودم یه سایه ام. منو چه به پول؟ سایه ای در... سایه ای در سایه ی یک سایه...

چت شد یهو با کی ای؟ چیزیم نیست.

***

و این که می تواند محرم اشک ها باشد. دلش کوچک هم باشد و زود بگیرد و طاقت اشک هم نداشته باشد... وسیع است.

***

نازی جان، مرغ عشق از قفسش در رفته، شیرین خانم تو حموم حوصله اش سر رفت. اونم از فرهادش... تیشه اشو داده به اسمال آقا جاش یه دیزی خورده بی معنا! بی معنا... قسم بخور...! جان سکوت.

***

سردمه... مثل یه سگ که توی یه جنگ سگی حس بوباییش رفته باشه از دست... عین فیلسوف و سوال انقدر پاپیچم نشو...

* کامنتینگ بسته است... برای مدتی! که فقط می یام بنویسم و برم... برای خوندن کامنت ها برنگردم... مدتی!

ششم مرداد 1388 |

 
909

بی حوصله ای...

سایهتو نقش می زنی...

زیر نور زرد...

دقیقا بالای سرت...

وقتی نفس کشیدن سخته

وقتی چشم ها خوب نمی بینن

وقتی سعی ناموفق بر غلبه به خواب داری...

وقتی جنجال های ذهنتو نادیده می گیری

و

آروم ِ آروم...

تعلیق...

خلسه...

فضا...

توهم...

خواب.

* قراره روزی یک ساعت فقط بهش فکر کنم... شاید تونستم بنویسم!

* گفت تو هم بخوای دیگه ننویسی، نوشتنه که دست از سرت بر نمی داره...

* چند تا سوژه توی ذهنم دارم...

* آزمون قلم چی امروز نسبتا بهتر بود

* امروز نازی رو می بینم

* سوختگی دستم هنوز اذیتم می کنه... پوست تاول هاش رفت

* دوست خوب سعید امیدوارم کنکور 1 مرداد رو خوب داده باشی...

دوم مرداد 1388 |

 


خورشید جان، باد آمد و رویاها را با خود برد
--------------------------------
22
کارشناسی - ترم آخر
همین!



 

 

 

 


Weblog Themes By PayamBlog